از خونه مامانمینا داشتیم می رفتیم عروسی
می خواستم یک سرویس بدلی بندازم که به پیرهنم می اومد
طلاهامو در آوردم دادم به مامان که نگه داره برام!
اون یک جا قایمش کرد.
حالا پیدا نمیشه
معلومه بین اون همه آشغالی که نگه داشته!
مثل چند سال پیش که یک سکه بش سپرده بودم
بعد از ۴ سال پیداش کرد! ولی بهم ندادش!
اینهم از این!

آخه... می گن ناله نکن!