دیروز یکی از این عوضیها رو پیچوندم

دو سال پیش بهم پیشنهاد صیغه داده بود، منم گفتم نه!

اما هر از چندگاهی می پرسید که نظرم عوض شده یا نه!

منم هر بار می گفتم: نه!

چند روز پیش گفت که می خواد باهام راجع به یک موضوعی صحبت کنه!

گفتم بفرمائید

گفت باید حضوری بگه

گفتم خوب تشریف بیارید دفتر ما

گفت نه... خارج از شرکت

گفتم آخه کلاس دارم... گرفتارم...

گفت هر موقع کلاست تموم شد...

ای خدا منو بکشه که اینقدر توی رودربایستی می مونم

خلاصه دیروز بعد از کلاس زنگ زد که کجا هستید من بیام؟

گفتم کار دارم

گفت بعد از کارتون

هی زنگ زد که کجائی؟

منم هی از اینجا می رفتم یکجای دیگه

آخرشم گفتم نمی تونم منتظرتون بمونم

بعدشم صراحتاْ گفتم که بابا حرفتو تلفنی بگو... دوست ندارم کسی به طور اتفاقی منو با یک آقا ببینه (اونم آقایی که ازش متنفرم) اونوقت میشه آش نخورده و دهن سوخته!

خلاااااصه اونقدر پیچوندمش تا آخر گفت:

باشه اصلاْ موضوع رو فراموش کنید. عذر خواهی کرد و خداحافظی

منم حواسم نبود قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم... گفتم:‌بمیری ایشالله

نمی دونم شنید یانه!

بهتر که شنیده باشه!

هرچند که بالاخره پیچوندمش اما این چند روزه خیلی اعصابم خورد بود...

خدا ازشون نگذره

من که نمی خوام اینطوری باشم.... می خوان با پر روئی آدمو وادار کنند!

خودشم دختر داره.... و حواسش نیست!