دیشب یکی از بچه های وبلاگی از دوستای اون یکی وبلاگم، که اصلاْ ندیدمش تا حالا و فقط چند بار تلفنی با هم حرف زدیم، بم زنگ زده بود.

درد داشت درد عشق... به نظر کمک می خواست اما بیشتر یک نفر رو می خواست که به درد دلش گوش کنه.

چقدر احساس نزدیکی کردم با دردش..

یاد خودم افتادم.

اون قدیما که عاشق بودم.

حسرت خوردم.

چند بار توی حرفهاش گریم گرفت.. اما خودمو کنترل کردم و خیلی سعی کردم آرومش کنم.

اما عشق که کار عقل نیست بشه با منطق آرومش کرد!

امیدوارم حالش خوب بشه هر چه زودتر.