آخه آدم دردشو به کی بگی؟

کجا بگه؟

اون موقع که مامان بم گفت برو خونه ی خودت

بش گفتم بزار اینجا بمونم و اجاره بدم، اما قبول نکرد

ترجیح داد که اون آشغالها رو توی خونش نگه داره، اما منو نه!

بعد از اینکه از اونجا اومدم بیرون، روز به روز آشغالهاشو بیشتر کرده...

همه جای خونه پر از اسباب به درد نخور و بی مصرف هست.

از وقتی هم که اون خونه ی جدید رو خرید و نفری دو میلیونی از هر کدوم از ما قرض گرفت، حتی دیگه حقوق بازنشستگی بابا رو صرف خرید مایحتاج خونه نمی کنه!

همه رو می زاره بانک... هی می گه قرض دارم..

هر بار می رم، سعی می کنم دست خالی نرم... یک خوراکیهایی می خرم... گوشت و مرغ و...  به خاطر بابا و داداش بزرگم بیشتر... و دلم همیشه کبابه!

دیشب زنگ زده که: می خواهیم پشت بام رو ایزوگام کنیم، میشه ۳۰۰ هزار تومن.. شما (من و داداشم) نفری صد هزار تومن بدید!

- خودتون که پول دارید! نه خرج خوراکتون می کنی نه پوشاک! خوب اینجا خرج کن!

- آخه من قرض دارم!

- اگر تو فکر پس دادن قرضت بودی که اون ۳ میلیونی رو که از مستآجرت گرفتی نمی زاشتی بانک سودشو بگیری، قرضتو می دادی!

- نه آخه می خوام بعد از اینکه مستاجر رو بیرون کردم، اونجا بنایی کنم... واسه همین وقفه می افته!

- بنائی؟

- آره می خوام اونجا رو دو واحدش کنم!

- آخه این دیوونه بازیها چیه؟! من که یک قرون هم نمی دم!

- دخترهایی هم که شوهر می کنند به فکر خانواده ی مادریشون هستند

- آره... اونها شوهر دارند (پشتیبان دارند... اما من چی؟ کسی رو ندارم)

- خوب تو که شوهر نداری راحت تری که!!!

آخر سر با ناراحتی تلفن رو قطع کرد.

و من موندم... خدایاااا آخه یعنی این درسته؟

این حرص و طمع مامان که تمومی نداره، درسته؟

امروز روی پیغامگیر پیغام گذاشته بود که: بچه ها اومدید به من زنگ بزنید.. اما ما هیچکدوم بش زنگ نزدیم.

واسه اینکه من ترسیدم نکنه بگه بیاید پولهاتونو بدم.. منظور من برگردوندن قرضمون نبود... اونو که یکساله قرض کرده!...

چیکار کنم آخه!

می دونم سختی کشیده... می دونم

امااا آخه... منو که از اون خونه بیرون کرد! حالا هم بابا و داداشمو با این رفتارهاش آزار می ده!

آخرش چی می خواد بشه؟

به کجا می خواد برسه؟

می دونم آرزوی پولدار شدن داره. اما اگر پول باشه و سلامتی نباشه چی؟ اگر پول باشه و افسردگی باشه چی؟

خدایا... خیلی منتظر کمکت هستم!

خیلی... منتظرم...

خیلی...

منتظرم!