همش یادم می یاد گذشته ها

نه اینکه حسرت بخوریم

نه اینکه دلم بخواد باز هم کنارش باشم

اصلاْ و ابداْ

اما یادم می یاد

اونروز که نشست کنار خیابون و گفت که حالش بده

من هم واسش از یک مغازه آب قند گرفتم

از اونجا که رد میشم

می بینم که نشسته

نشسته همونجا

همونجا