اینجا منم

من!

تنهای تنها

با یک دنیا که همه اش مال من است

یک دنیا غم

یک دنیا ناراحتی و غصه

گلهای مادرم که عزیزتر از ما بودند برایش، هنوز هم هستند

توی خونه جای من و داداشمو پر از آت و آشغالهای بی ارزش کرده

اون یکی داداش بزرگم توی خونه بیکار و الاف

بابا هم که بازنشسته شده وووو علاوه بر کمتر شدن درآمدش

همش توی خونه و...

با داداش بزرگه دعواش شده

حالا گذاشته رفته بیرون

دیشب و اینجا بود پیش ما

اما گفت دیگه نمی یاد

می خواد بره یک شهرستانی

یکجای دور

که نه دیگه مامان خودخواهمو ببینه

نه داداش بیکار و الافمو

ومن...

و من...

هیچکاری از دستم بر نمی آد

از دستم بر نمی آد که اونها رو عوض کنم

فقط باید تحمل کنم غصه خوردنو

باقالی های ناهار چه خوب پختند.

همکارم می گه: همه ی بار خانواده روی دوش توست!

مگه من خودم کم بار دارم

یادم می آید: نگاههای زهرآلود را

از من تنم را می خواهند

و اشک...

و مقاومت ....

و لبخند...

از من ...

کاش تنم را زودتر خاک می گرفت...

کااااش.... خدایا

خدایا

می دونم که حواست بهم هست

می دونم... دیدم دست رحمتت رو

دست کمکت رو دیدم

دیدم که هوامو داری

می دونم هستی و منو می بینی

دلم می خواد زودتر منو به آغوش خودت ببری

به آغوش خود خودت

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا