حمیرا می خواند:

«به جز قصه این عشق

چی گفتم چی شنفتم

همش درد دلم بود اگر قصه می گفتم

چه حرفها که نگفته

هنوز روی لبامه

چه شعرا که نخونده

هنوز توی صدامه

آخ هنوز توی صدامه

تو قلبم تو رو دارم

اگر خونه به دوشم

من این عالمه عشقو

به عالم نفروشم

نری دنبال مستی

خودت درد شرابی

واست میش؟؟؟ بریزم

خودت باده ی نابی

آخ خودت باده ی نابی

می گن عالم مستی

همین عالم عشقه

چه خوشبخت دل من

که در دشقمه عشقه

که در دشقمه عشقه

چه خوبه بدونی

که با مهربونی

می تونی تو قلبم

بمونی بمونی

بمون تا بتونم

یه عاشق بمونم

یه دنیاست تو چشمات

واسه من

نگاها

مثل مستی خیوم تو شعرا

مثل بارونه رو دریا

مثل مهتابه تو صحرا

بمون تااا بتونم

یه عاشق بمونم

تو تنها تو تنها

واسه من تو دنیا

عزیزی مثل مجنون واسه لیلا

مثل بارون واسه عزرا

مثل خورشید واسه فردا

نری دنبال مستی

...»

و من روزهایی را به یاد می آورم که بی ترس از آینده با صدای رسا می خواندمش و توی قلبم پر از عشقی ندیده بود.

اون موقع هیچ وقت فکر نمی کردم که سیاه بخت! شوم.

سیاه بختی را از خودم دور می دیدم.

خیلی دووور

دور  ِ دور .