یادمه اون روز که رفیتم باهم بیرون، خیلی اضطراب داشتم. ناهار نتونستم چیزی بخورم اما به موقع سر قرار با مریم رسیدم و با هم به دیدن فرشید و داریوش رفتیم.

داریوش ظاهری کاملاْ معمولی داشت. از دیدنش هیچ حس خاصی نداشتم،‌ اما ظاهراْ اون برعکس از همون لحظه اول از من خوشش اومده بود.

رفیتم یک پارکی نزدیکهای امام زاده صالح و بعدش به پیشنهاد مریم،‌ زیارت کوتاهی کردیم و من با یه عالمه اضطراب برگشتم خونه.

دوستی من و داریوش  از همون موقع شروع شد.

بیشتر تلفنی با هم ارتباط داشتیم. من نمی تونستم از خونه بیرون برم. خانواده سختگیری داشتم و فقط برای درس و کنکور اجازه خروج می دادند. راستش اصلاْ یادم نمی یاد که قبل از قبول شدن توی دانشگاه اصلاْ با داریوش قرار گذاشتم یا نه.

اما بعد از قبولی توی دانشگاه، معمولاْ هفته ای یکبار داریوش رو می دیدم. اون موقع ها من چادری بودم و داریوش از دختری با یک همچین خصوصیتی خیلی خوشش می اومد.

دیدار من و داریوش منحصر شده بود به کنار هم نشستن روی صندلی مینی بوس به مدت یک ربع الی بیست دقیقه - از اول تا آخر خط-

اون هم دانشجو بود و منبع درآمدی نداشت و از خانواده ای مذهبی و متوسط بود. گاهی که منو دعوت به خوردن چیزی می کرد،‌ همیشه رد می کردم. بیشتر به دلیل اینکه خجالت می کشیدم.

یادش به خیر چه نامه هایی برام می نوشت و من هم برایش می نوشتم. البته نوشتن اون با من خیلی فرق داشت. من ساده می نوشتم و او خیلی عشقولانه و با کلمات زیبا و دلنشین.