دیروز مادر و برادر همسر جدید شوهرم رفته بودند محل کار قبلیم که راجع به اون از من تحقیق کنند.

منم که اونجا نبودم یکی از همکارا زنگ زد.

گفتم: دوست ندارم گذشته ام رو مرور کنم.

اون خاطرات رو به یاد بیارم

همکارم گفت:

مادرش خیلی اصرار می کنه. می گه دخترش عقد کرده و با اون مشکل پیدا کرده.

پرسیده بود که شما مشکل مادی هم داشتید؟

گفتم: آره معلومه که داشتیم

گفت: اون به خانم جدیدش گفته که باید همه کارهای منزل رو بکنی و همه حقوقت رو بدی به من!!!

(نه! آدم بشو نیست... هنوز هم همونقدر پول پرست هست .. اون زن نمی خواد... یک برده می خواد که اسیرش کنه)

گفتم: به هر حال نمی خوام حرف بزنم.

هر چند که وجدانم یک کم قلقلکم می ده... اما خوب.. همینقدر که شک کردند، شروع خوبیه.