اس ام از یک خواستگار چند سال پیش

نمی دونم اینجا راجع بهش نوشتم یا نه

دوست پسرم هم نبود

اما سه بار اومد خواستگاری به طور رسمی

و هر بار خودش کات کرد سر مسائل پوچ و بی ارزشی که هر کی میشنید باورش نمیشد!

و باز هم بارها خواست که ارتباط بگیره محلش نگذاشتم

دیشب دوباره اس داد :

-  یادت برایم همانند قصه ی سیگار پیرمردیست که سالهاست میگوید نخ آخر است...

عکسی که توی فیس بوک گذاشتی خیلی قشنگه ....

- شما هنوز ازدواج نکردید؟

- سلام به نظرت اگر ازدواج کرده بودم به شما اس می دادم؟

-سلام، چرا آخه شما مصمم بودید. امیدوار بودم که به آرامش رسیده باشید.

-تو چی ازدواج نکردی؟ من آخرین جایی که خواستگاری رفتم خونه شما بود. (آره جون عمممممتتتتتت)

- نه اگر ازدواج کرده بودم که جوابتونو نمی دادم. متاسفم باورم نمیشه که خواستگاری نرفته باشید.

- به شرافتم قسم. میتونم تماس بگیرم؟

- خوب چرا آخه؟ شما که قصد ازدواج داشتید.

- می تونم تماس بگیرم؟

- نه یک راه بن بست رو نباید برای دهمین بار رفت.

- به خدا بن بست نیست . باور کن. بزار فقط یکبار با شما صحبت کنم.

- خواهشم می کنم آقا... سلامت باشید. خدانگهدار.

- ببین .... آره من قصد ازدواج داشتم ولی با تو نه با کس دیگه. از اون سالی که تو رفتی من این احساسو به هیچ کس نداشتم و نخواهم داشت. هنوز توی خونه ی ما حرف تو هست. من نمی تونم تو رو فراموش کنم. تویی که حاضر نیستی حتی یکبار با من حرف بزنی.

- ما با هم به جایی نرسیدیم . زمان هم چیزی رو تغییر نمی ده.

- ... به خدا اگر 10 سال دیگه هم بیای سراغ من باز تنهام. نمیتونم جای تو رو به کس دیگه بدم. من همیشه تو رو دوست دارم. (آخه به اون اخلاق گند لوس یکی یکدونه ایت کی می تونه با تو زندگی کنه!)

- رفتارتون اینگونه نبود.

- من و شما از ترسمونه که اینقدر نسبت به رفتار هم وسواس داشتیم. یک ذره زندگی رو سخت نمی گرفتیم الان 3 سال از زندگی مشترکمون می گذشت. من هفته ای چند بار به پیجت سر می زنم. عکسهاتو می بینم و دلتنگیمو اینجوری خالی می کنم. تو برای من خیلی عزیزی اونقدر که هیچ کس جای تو رو پر نکرد.

- نه من فکر می کنم که مشکل ما فراتر از این حرفها بود. امیدوارم کسی پیدا بشه که باهاش به آرامش برسید.

- باشه میرم اما بدون همیشه چشم به راهتم و دوستت دارم . اینو مطمئن باش هر وقت دلت خواست میتونی برگردی و من همیشه پذیرای تو هستم.

اصلن می خوای همه چی سنتی باشه؟ بزار ایندفعه خانواده ها بیان جلو با هم حرفهاشونو بزنن. من و تو تابع حرف اونها باشیم. خوبه اینطوری؟ (خوب دیگه مردک نزدیک 40 سالشه می خواد مامان جونش براش تصمیم بگیره)

سکوت علامت رضاست؟

- آقا... ما اونقدر بزرگ شدیم که خودمون باید تصمیم بگیریم. ترجیح میدم دوباره با شما شروع نکنم. شما آدم خوبی هستید اما در تصمیمتون مصمم نبودید.

لطفا تماس نگیرید.

- شما گوشی رو رو من قطع کردید؟ (می دونستم الان از عصبانیت رو هواست اما وقتش نبود قهر کنه و کات کنه!)

.... به خدا تو هم خیلی راحت از من گذشتی. بین من و تو حرف میشد اما بعد از هر بار تو هم زنگ نمیزدی و با اینکه می گفتی دوستت دارم راحت از من می گذشتی. (آخی بچه توقع داشته من برم بهش بگم عزیزم بیا منو بگیییییر... چرا رفتی آخه؟ چرا قهر کردی سر این چیزهای مسخره؟ ناااااازی ی ی ی)

دوستت دارم حتی اگز منو نخوای. به فکرتم حتی اگر لحظه ای به من فکر نکنی. و منتظرتم تا همیشه.

میدونم یک شب از شبهایی که زیادم دور نیست وقتی سرت روی سینمه به تمام این حرفها می خندیم. به امید اون روز. (به همین خیال باش ... یک قرون بده آش)