علی برگشت (حدود یک هفته پیش تا امروز)

اما بدون تصمیم

همش ورد زبونش بود که باید بشینیم منطقی فکر کنیم که چه بکنیم.

گفتم: حالا اومدیم و منطقی فکر کردیم و به این نیتجه رسیدیم که با هم ازدواج کنیم، بعد باز نقطه سر خط به اونجا می رسیم که خانواده تو مخالفند و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی.

حرفی نداشت که جواب بده.

اما زرنگتر از این حرفها بود.

بازم گفت: باید بشینیم منطقی فکر کنیم حتی اگر می خواهیم از هم جدا بشیم.

گفتم: منطق من می گه به اندازه کافی همو می شناسیم که بخواهیم تصمیم بگیریم، به اندازه کافی وقت گذاشتیم.

گفت: نه باید هر دومون خوب فکر کنیم.

گفتم: بگو چقدر وقت می خوای برای فکر کردن؟ یک هفته؟ 10 روز؟ یا 20 سال؟

گفت: 20 سال

گفتم: باشه. امیدوارم بعد از 20 سال به نتیجه منطقی ای که می خوای برسی. کاری نداری؟

گفت: واسه همینه که میگم بشین فکر کن که مثل بچه ها رفتار نکنی.  خداحافظ!

من فقط همینو درک کردم از رفتارش که انگار میخواست معطل کنه منو تا آروم آروم منو از قلبش بندازه بیرون یا اینکه یک جایگزین بهتر از من پیدا کنه برای خودش.

فقط همین.

یعنی من اشتباه کردم؟