دیگر تصمیم گرفتم دور ازدواج را خط بکشم.

رفتن علی به بهانه مخالفت خانواده اش داغونم کرد.

حالا می نشینم کناری و نگاه می کنم زن خوشبخت مانتو قرمز پوشیده را که با همسر کالسکه به دستش، عصر برای پیاده روی به خیابان می آید و نمی داند تنهایی چه درد بزرگیست.

 

 و نمی داند وقتی اینهمه آشغال دور و برت هستند چه درد بزرگیست.

و نمی داند همسرش چه نگاه خریدارانه ای به من انداخت.

 

و نمی داند که من برایش آرزوی خوشبختی ابدی کردم بدون اینکه بشناسمش.