یاد تنها عیدی که با او داشتم می افتم:

نیمه شب ساعت، با صدای زنگ ساعت که از قبل کوکش کرده بودم، بیدار شدم.

اول سفره هفت سین و بعد لباس عوض کردن و آرایش و آماده کردن دوربین.

و بعد از همه بیدار کردن او...

اما

اما چه بیدار شدنی!

اصلاْ یک لبخند هم نزد، همه اش اعصابش خورد بود از اینکه نیمه شب بیدارش کردم!

اصلاْ هیچ فکر نکرد که  من مدتها قبلتر از او بیدار شدم و همه چیز رو آماده کردم و بعد بیدارش کردم!

اصلاْ هیچ ذوقی از خودش نشون نداد که منو یک کم دلخوش کنه!

اصلاْ جشن دونفریمون رو یک جشن ماندگار نکرد!