علی اومده بود توی شرکت برای یک کار موقت

چند بار به طور اتفاقی باهاش حرف زدم

برام عجیب بود این آقایی که بار اول باهاش حرف می زنم چقدر از چیزهایی گفتم که برای خیلی ها نمی گم و شاید به هیچکس.

شاید به این خاطر که می دونستم از من کوچکتره.

آخرین بار کارتشو بهم داد. فهمیدم 5 سال از من کوچکتره.

با خودم فکر کردم به نظر پسر خوبی می یاد، بزار باهاش بیشتر آشنا شم تا به یکی از دخترهای خوب شرکت معرفیش کنم شاید باعث یک اتفاق خوب بینشون بشم.

بهش ایمیل زدم،ایمیلهایی که برای همه میفرستم برای اون هم فرستادم. با آدرس ایمیلی که تاریخ تولدم توش بود.

بهم زنگ زد.

بار اول که زنگ زد اونقدر خوشحال بودیم که هر دومون بی علت می خندیدیم. من خیلی بلند توی شرکت میخندیدم.

بازم براش ایمیل زدم.

یک روز پنج شنبه بهم زنگ زد و گفت که فردا میخواد بره کوه، من هم باهاش برم، بهش گفتم بزار ببینم چی میشه (من عاشق کوهم) گفت: نه باید بیای من منتظرتم، بزار ببینم نداره.

رفتیم کوه. فکر می کردم بچه سوسوله اما اونجا دیدم که خیلی فرق داره با برداشت من. چه روز خوبی بود چقدر بالا رفتیم تا به یک چشمه رسیدیم. بالای چشمه کنار یک رود پر آب، جوجه درست کرد برای ناهار. خیلی خوش گذشت. خیلی.

بار بعد توی پارک آب و آتش دیدمش , گفتم بزار هدفمو از آشنائی بگم بهش. گفتم که می خوام با یکنفر آشناش کنم. ناراحت شد... سکوت کرد.

توی صحبتهای تلفنیم بهش گفتم این رابطه انتهایی نداره، واسه همین من نمی خوام درگیرش بشم، اصرار کرد که حتی اگر انتهایی نداره من می خوام واردش بشم. بهش گفتم که من تنها زندگی می کنم و جدا شدم از همسرم... همون اولها

این صحبت چندین بار بینمون رد و بدل شد.

چند بار دیگه باهم کوه و پارک رفتیم، شاید 6-7 بار... چند بار آخر و من غذا پختم.

حداقل هفته ای 2-3 بار می دیدمش. چند ساعت بعد از ظهرها توی پارک.

جالبه که بعد از چند بار کوه رفتن، دیگه پیشنهاد کوه نداد!

اما من عاشق کوهم.

من آخه خودم هیچوقت پیشنهاد قرار ندادم  بهش.

کم کم ... حس نیاز به حضورش بیشتر شد...

انگار رفتارش صادقانه بود... دوستش داشتم... خیلی ...