مامان نمی فهمه

از سیزده سالگی تنها نبوده

مامان درک نمی کنه

همیشه کسی رو داشته که سرش غر بزنه اقلا

که باهاش دعوا کنه

خستگیشو سرش خالی کنه

اینها حداقل داشتن یک مرد در کنارشه

چون همیشه از بابا انتقاد می کنه

مامان نمی فهمه

4 تا بچه داشته

که همشون مثل دسته گل هستند

مورد تعریف و تمجید و حسرت دیگران

از اخلاق و انضباط و ظاهر و ...

مامان نمی فهمه

مامان نا شکری می کنه

مامان خودش خیلی زحمت کشید

توی سختی ما 4 تا رو بزرگ کرد

حالا که ما به ثمر رسیدیم

حالا که هر کدوم جنبه های مثبت زیادی داریم

مامان ناشکری می کنه

مامان می گه بهتر که شوهر نداری

مامان می گه برو صیغه شو!!!!

ولی شوهر نکن

ولی بچه نداشته باش

بچه درد سره

مامان ناشکری می کنه

بهش گفتم مامان یکی از مدیرهای برجسته ی شرکت داداش بزرگمو از من برای خواهرش خواستگاری کرد

فقط به خاطر شناختی که از من داره

می گه فکر کن این داداشتم زن گرفت و بعد جدا شد و اومد نشست همینجا ... که چی؟

اما مامان نمی فهمه

مامان ناشکری می کنه

یعنی نمیشه یک کم مثبت تر فکر کرد؟

خدایا

یعنی تو خوبی؟