چند وقت پیش یک کارمند موقت توی شرکت اومد

با اینکه کارش مربوط به من نمیشد یکجورائی من رو هم درگیر کرد.

بعد اومد توی اتاقم از این در و اون در حرف زد، منم باهاش حرف زدم.

آدم خوبی به نظر می اومد. قدش کوتاهتر از من بود. دیدم توی حرفهاش حرف از اینکه دوست داره ازدواج کنه میزنه.

توی شرکت یک دختر گل داریم که قد و قوارش به این آقاهه می اومد.

در نظر داشتم اگر یکبار دیگه اومد و حرف از ازدواج زد اون دختر گل رو بهش معرفی کنم.

تا اینکه روز آخر برای خداحافظی اومد و کارتش رو داد.

من براش چند تا ایمیل زدم

دیدم زنگ زد شرکت و شروع کرد راجع به ایمیلها صحبت کردن. بعدم گفت که من شماره شخصی شما رو نداشتم مجبور شدم کلی شماره شرکتو بگیرم تابا شما صحبت کنم.

خلاصه شماره همراهمو دادم بهش.

چند باری زنگ زد.

من هنوز فکر قبلیمو دنبال می کردم.

تا اینکه احساس کردم توی حرفهام داره یک ربطی با رابطه ... پیدا می کنه!!!

به نظرم باید بپیچونمش

یا با همون پیشنهادی که از اول میخواستم بهش صادقانه بدم، یک ضد حال اساسی بهش بزنم و بشینم بخندم!