به مهدی گفتم: اگر عشقتو بزاری کنار چه دلیل عاقلانه ای می مونه که بخوای با من ازدواج کنی؟

فهمید منظورم چیه

شروع کرد تند تند حرف زدن که:

تو دختر خوبی هستی، چی کم داری؟ حالا ۴ سال از من کوچکتر هستی و قبلا ازدواج کردی اصلا مهم نیست....

دوباره وسط حرفهاش پریدم و گفتم:

می خوام بدونم اگر منو نمی شناختی و یکنفر منو با این مشخصات بهت پیشنهاد می داد چه می کردی؟

بازم شروع کرد تند تند سرهم کردن و گفتن که : خوب شاید نمی خواستم باهات آشنا بشم... ولی اگر می شناختمت و می دونستم که تو خوبی... خوب تصمیم دیگه ای می گرفتم.

می خواستم بهش بفهمونم عشقش که کمرنگ بشه، عقل پر رنگ قلقلکش می ده.

شاید اینطور نشه

اما امکانش هم زیاده

راستش من هم دلیل عاقلانه ای برای ازدواج با اون پیدا نمی کنم.