یکی از اون دوستام که از خوشگلیم تعریف کرد روز سوم فروردین زنگ زد

فهمیدم که منو برای برادرشوهرش در نظر گرفته

برادر شوهرش ١١ سال پیش جدا شده بود- ١۴ سالی از من بزرگتر بود.

دو تا بچه ی بزرگ داشت که باهاش زندگی نمی کردند

بهش گفتم نه... هی تعریف کرد گفت که خوبه ... پولداره... فکراتو بکن بهت زنگ می زنم

اول هفته پیش زنگ زد

منم توی این مدت کلی رویا ساخته بودم واسه پولداریش

خوب حالا که پولداره به مال من چشمداشت نداره. می تونم به برادرام  بیشتر کمک کنم.

وقتی برای بار دوم زنگ زد گفت که آقا گفتند که شغل پدر و برادر و شوهر خواهرت چیه

بهش گفتم ببین اگر می خواد کاسبکارانه برخورد کنه بهتره که بی خیال شیم.

اما شغل اعضای خانوادمو گفتم بهش.

گفت شماره خونتو میدم بهش که زنگ بزنه.

اما خبری نشد

فهمیدم که این آقا بیخودی پولدار نشده

لابد فکر کرده که باید خانواده منم تامین کنه

در صورتی که خانواده من خیلی با عزت نفس هستند.

حتی برادرام به زور از من عیدی قبول کردند.

خوب همیشه ما جواب رد می دادیم.

یکبارم جواب رد شنیدیم.

اما اعصابمو حسابی به هم ریخته

الان ۴:٣٧ بامداد هست و من یک ساعت و نیمه که بی خوابم

و توی این یک هفته حال و روزم کم و بیش همینطوری بود

خوب دیگه

باید فراموش کرد.