انگار همین دیروز بود. هنوز دانشگاه قبول نشده بودم.

یادمه هر بار که با مریم حرف می زدم، کلی از دوست پسرهاش تعریف می کرد. هر بار یک داستان تازه عاشقانه با یکیشون داشت. منم همیشه با اشتیاق به حرفهاش گوش می کردم.

تا اینکه یکروز اومد و گفت که یکی از دوستهای فرشید دنبال دختر خوبی می گرده که بتونه باهاش آشنا بشه و بعدش باهاش ازدواج کنه و من تو رو پیشنهاد دادم. اگر دوست داری یکروز با هم بریم بیرون تا با هم آشناتون کنیم.

دختر فوق العاده خجالتی و آرومی بودم. اما از طرفی همیشه از بچگی رویایی و دنبال عشق و عاشقی!

واسه همین قبول کردم که یکروز با هم بریم بیرون.