مهدی هنوز هم هست.

نمیدونم اشکال از منه یعنی؟

که با اینکه اینهمه مهربون و عاشقه من نمیخوامش؟

البته من هم برای خودم دلایلی دارم.

مثلا اینکه توی این مدت 4-5 ماه که یکسره دوست دارم دوست دارم - تو همسر منی -راه انداخته یک هدیه ی کوچک هم برای من نگرفته اشکال نیست؟

یا اینکه وقتی بهش می گم چیزی لازم دارم به روی خودش نمی یاره و من احساس می کنم فقط به خاطر ترس از پرداخت هزینه هست، اشکال نیست؟

یا اینکه همش تعارف میکنه برای انجام دادن کاری؟ مثلا:

می خوای فلان کارو بکنم برات؟

می خوای فلان چیز رو بخرم برات؟

می خوام برات ... بخرم....

اما همش در حد حرف می مونه.

اونوقت میبینم که وقتی این حرفهای کوچکش به عمل نمیرسه، از کجا معلوم وقتی منو به دست آورد، به قولهاش عمل کنه؟

اینکه وقتی ناراحت میشه سرکار نمیره دو- سه روز اشکال نیست؟

بچه مایه دارم هم که نیست بخواد فکر کنه پشتش گرمه.

هی هم میگه: دوست ندارم سرکار بری... خودم تامینت می کنم

آخه قسم حضرت عباس و باور کنم یا دم خروسو؟

هرچند که بازنیم ساعت پیش تلفنی باهاش بحث کردم و گفتم که نمیخوامش!