امروز همه یکجوری نگام می کردند

اومدم خونه توی آیینه نگاه کردم

آرایش که نداشتم

مانتو و مقنعه هم پوشیده و بلند بود

توی صورتم فقط نا امیدی بود و معصومیت دو چندان

نمی دونستم نا امیدی اینقدر جذابه برای دیگران

====

مهدی هنوز هم هست. هر چند که هر بار هر روز می گم اینبار دیگه رفت

درست مثل امروز

ولی بازم بر می گرده

بهش گفتم که رفتارش با من توی این مدت خوب نبوده

توی حرفهاش همیشه تعارف بود

می خوای برات اینکارو بکنم؟

می خوای برات اینو بخرم؟

می خوای بیام دنبالت؟

منم که غد درجه یک.

بهتر این بود که همین تعارفات رو هم نمی کرد تا جای خالی هیچ کاری نکردنش رو بیشتر احساس کنم.

یکجورایی دیشب پریشب بهش فهموندم که برام توی این مدت فقط زرنگ بازی درآورده

حالا اصرار که بده ماشینتو ببرم تعمیرگاه درست کنم. اما بهش گفتم که دیگه فرصتش تموم شده. باید خودش عقلش می رسید. اگر عقلش نمی رسه که باید چطوری از یک زن حمایت کنه بهتر که بره پی کارش.

امشبم که اصرار که بیا بریم برای مامانم هدیه بخریم. فهمیدم می خواد برای من چیزی بگیره... باهاش نرفتم . از نظر من دیگه رد شده.

اینها یکجور فیلم بازی کردنه برای اینکه دل منو به دست بیاره. خودش که نیست.

یک شب قبلترا بهش گفتم: اگر من کارمو به کسی بسپارم باید خیلی خیلی خوشحال بشه.

گفتک چرا؟

گفتم: واسه اینکه حسابش کردم

گفت: یعنی منو حساب نمی کنی؟

گفتم: نه

خوب این یعنی بفهم دیگه  که در کنار همه تفاوتها با این همه ادعای دوست داشتن هیچ وقت هوامو نداشتی که بخوام بهت اعتماد کنم

هیچ وقت سعی نکرد دلمو از راه رفتارش به دست بیاره

البته به جز زبونش

و از حق نگذریم هم عصبانیتش خیلی خیلی کمرنگه

و اونم گفت:

تو هیچ وقت برای من ارزش قائل نشدی

آدم حسابم نکردی

همیشه بعد از دیدنت بهم گفتی که برو

راست می گه

اینم حق داره خوب

خوب من راضی به ازدواج نبودم و نیستم

معلومه که همیشه بهش می گم برو

اما اون دلسوزی منو به جای علاقم گذاشت

من هم خیلی تقصیر دارم

الکی امیدوارش کردم با دلسوزیهام

با مهربونیهام

هر چند که هر روز بهش گفتم: زنت نمیشم

نمی دونم

نمی خوام یکبار دیگه زندگیمو پای یک عشق بزارم

عشقی که با عقل همراه نیست

اما من هم بهش وابسته شدم

اینروزها خیلی غم دارم

نا امیدی توی صورتم موج می زنه