یکماهی هست که این خواستگاره اومده توی زندگیم

بار دوم که دیدمش مامان هم باهام بود

امروز اومد  خونمون با یکی از خواهرهاش

بابا و دو تا برادرا گفتن که بهش می یاد معتاد باشه... از نوع شدید

خدای بزرگ!

داشتم امیدوار میشدم

شرایطش آس نبود... اما خواستم اینبار کوتاه بیام

پس معرف که عمه و شوهر عمه ام بودند چرا نفهمیدند؟

من که حالا خنگ و خلنگم

اونا که زبل هستند چی؟!

خدا نمی خواد من سر و سامون بگیرم دیگه

نمی دونم ..

یعنی باید تسلیم سرنوشت بشم؟