امشب توی اتوبان وقتی یک آقای مسن رو سوار ماشین کردم گفت:

دستت درد نکنه که توی این شهر پر خطر اطمینان کردی

خبر نداشت که توی دلم دعا می کردم که قاتل باشه!

 ولی خدایی یک کم عجیب بود... چون گفت زیر تابلوی همت پیادش کنم... بعد همونجا نشست کنار اتوبان!

شایدم وقتی رد اشک توی صورتم دید دلش به رحم اومده بود...