مادربزرگم پرسید: خبری نیست؟

گفتم: نه ... امن و امانه... خواستگار هست... اما قسمت نمیشه.

گفت: روبه روی خونمون یک پیرزنه بود که ازدواج نکرده بود هیجوقت... تو هم می خوای اونطوری بشی حتماً.

شانس آوردم قطره اشکمو ندید که از گوشه ی چشمم چکید، چون چشماش کم بینا شده.