منتظر بودم که یک خبر کاری رو بهم بده... وقتی روی همراهم زنگ زده بود یک کم خوشحال شدم.

فرداش بش زنگ زدم بپرسم چیکارم داشته در ضمن یک مدرک کاری هم لازم داشتم که ازش بگیرم..

آخر وقت بود اول ابراز ناراحتی کرد که دیروز عصر جواب تلفنشو ندادم و بعد گفت: بیا اینجا باهات حرف بزنم.. کسی هم اینجا نیست!!! یا اینکه من دارم می یام سمت شما برسونمت تو راه با هم حرف بزنیم!!!

دوست ندارم هیچکدوم از همکارهای آقا لطف کنننننند و منو برسونننننند!!!!!!!

گفتم: می خوام برم جایی برای خرید.. اجازه بدید شنبه خدمت برسم.

گفت باشه خودت بیا که ببینمت!!!!

دلم لرزید.. غمم گرفت... اشکم در اومد... حالم گرفته شد.

نمی دونم من زیادی حساسم یعنی؟

اشکال من اینه که اصلا دلم نمی خواد طرف به نقطه ای برسه که تقاضاشو مطرح کنه. که روش باز بشه... که مجبور بشم بزنم تو روش یا اینکه باهاش بد حرف بزنم..

من به کمک نیاز دارم.. که بزنی توی سرش... که توی این آخر هفته یاد امام حسین (ع)دلشو بلرزونه..

تو می تونی..

فقط تو