نه ... نمی تونم تحملش کنم

وقتی که می گه هر چی شما بگی درسته... وقتی که حرفشو ١٨٠ درجه می چرخونه چون میبینه من با نظرش موافق نیستم

این یعنی ثبات شخصیتی نداره.

ازشم که خوشم نیامده بود از همون روز اول.

از قدم زدن باهاش فقط ناراحت شدم... حواسش فقط به وراجی در گوش من بود و اصلا به عابرایی که می اومدند و لازم بود زاویه حرکتش رو تغییر بده تا برای من جا باز کنه توحه نمی کرد.

کل حرفهای توی کافی شاپ و توی راهش فقط راجع به اصول صحبت می کرد و تا من می خواستم یک موضوع عادی رو مطرح کنم، حرف رو عوض می کرد.

یه عالمه از این اراجیف هم نوشته و برام آورده... کلی هم لاو ترکونده..

من آدمی که هیچ نظری از خودش نداره... قبول ندارم. اینطور که می گه رفتارش با همسر اولش هم همینطور بوده... این اصلا معنیش دوست داشتن نیست..

بش گفتم: هر کسی باید یک چهارچوبی برای خودش داشته باشه که توی اون بایدها و نبایدهایی رو برای خودش و همسرش تعریف کنه بنابر خواسته ها و نظریاتش. اگر بعضی چیزها مشترک بودند که خیلی خوبه و حتما بعضی چیزها متضاد هستند که در تعامل با هم کمی را اینطرف کوتاه بیاید و کمی هم آنطرف قضیه حل می شود. اما اگر کسی هیچ نظری از خودش نداشته باشه انگار که وجود نداره.. بعد این وجود نداشتن ها جمع میشه و یکروز مثل یک دمل چرکی سرباز می کنه!

گفت خیلی قشنگ صحبت کردی! ولی من برای عشقم می میرم!!!

توی دلم گفتم: مردن برای عشق فرق می کنه...

خلاصه اینکه دوستش ندارم... چندشم میشه