یادم هست کوچکتر که بودم، طلاق در ذهنم نمی گنجید

با خودم می اندیشیدم:

چگونه می شود دو نفر که اینهمه به هم نزدیکند، همه ی رازهایشان با هم یکی هست.. ضرر و زیانشان با هم هست... کنار هم می خوابند،‌ از هم جدا شوند؟

بعد هر کدام با یکی دیگر ازدواج کنند و انگار نه انگار...

بعد به این نتیجه می رسیدم که هیچگاه این اتفاق برای من نخواهد افتاد.

من نمی توانم اینگونه باشم..

چه کودکانه و چه ساه و چه پاک..

کاش هیچوقت باورم نمی شد..

کاش هیچوقت تجربه نمی کردم..

کاش کودک می ماندم تا ابد..