ک خیلی خوب درکم می کرد.

همیشه خیلی خیلی خوب به حرفهام گوش می داد.

همیشه بی طرفانه عاقلانه ترین راه رو برای مشکلاتم پیشنهادمی داد.

ک از لحاظ مالی خیلی قوی نبود... اما اصلا خساست به خرج نمی داد. هر چند که من طبق عادت هیچی ازش نخواستم (از همسرم هم نخواستم هیچ وقت) اما خودش حواسش بود.

ک از وابستگی فرار می کرد و همیشه بعد از آشتی خیلی دیر به دیر قرار دیدار می گذاشت... بعد که می دید صدام در اومده و دلم براش تنگ شده، دعوتم می کرد به خونش. این شگردش بود البته...

منم باهاش دعوا می کردم و یکجورایی بد و بیراه می گفتم بش... اما هیچ وقت و هرگز در مقابل بدترین اس ام اسهای من هیچ پاسخ متقابلی نداد و کوچکترین حرف توهین آمیزی به من نزد... حتی اشاره ای ... همیشه محترمانه و مودبانه... نه اینکه سیب زمینی باشه ها... خیلی هم قوی و مقتدر هست... اما محترم..

و همیشه می گفت: حق با توست که از پیشنهاد من ناراحت میشی... درکت می کنم..

و من سردرگم.. گیچ ... مات .. قهر می کردم باهاش..

الان ۶ ماهه که ندیدمش.. و سه ماه که باهاش حرف نزدم.. هفته ای یکبار یک اس ام اسی می ده که نشون بده به یادمه و من دو تا در میون در جواب اس ام اس اون یک اس ام اسی می دم.. از اینا که فورواردی هست...

همیشه فکر می کنم خوب حالا اومدیم و با ک دوست شدم.. این دوستیها فقط بر پایه ی ظاهر هست.. وقتی به یکنفر احتیاج داری که کنارت باشه.. کنار بستر بیماریت باشه... شونشو بهت قرض بده برای گریه... یا وقتی برق می ره و می ترسی... دوستت احتمالا یک جای دیگه بدون اینکه احساس تو رو بدونه نشسته و شاید ازت انتظاراتی داره..

الان که حالم بده ... فکر کن با ک هم دوست بودم .. حالا همه جوره... اون که اونور.. منم اینور... چه فایده.. ؟ فقط شاید باعث یکجور دلخوری الکی می شد..

از طرفی وابستگی به کسی که باهاش آینده ای رو نمی بینی، آزارم می ده... اونم کسی که اینهمه خوبه...