با ک حدود ۴ سال پیش آشنا شدم. از طریق اون یکی وبلاگم.

ک پسر خوب و مودب و تحصیلکرده و با شعوری هست.

همون موقعها که تازه با هم آشنا شده بودیم بعد از چند بار بیرون رفتن منو به خونش دعوت کرد... منم که هی از زیرش در رفتم... آخرش کارمون سر همین موضوع به دعوا کشید و رابطه قطع شد.

اما چند وقت بعد دوباره ک شروع کرد و بعد از چند تا دیدار باز دعوا سر همین موضوع تکرار شد و...

تا الان شاید ۵ بار این قضیه تکرار شده

می گه: دوست دارم... منم دوستش دارم.

اما می گه: نمی تونم ازدواج کنم به خاطر مسائلی که داره و خوب بعد از ٣ سال بعضی از مسائلشو برام بازگو کرد... اون چیزی که مانعش میشه بیشتر از روی وجدان دردشه که با یکی از دخترهای فامیلشون عقد کرده بوده و نخواستتش و طلاقش داده... حالا اون دختره شوهر نمی کنه... اینم برای اینکه دلش به حال اون می شوزه و یه عالمه فکرای دیگه نمی خواد ازدواج کنه... البته نقش خانواده اش هم مهمه توی این مساله...

ک تنها زندگی می کنه مثل من.

هنوزم گاهی که دلش می گیره یک اس ام اسی می زنه ... گاهی جوابشو می دم... گاهی نه...

اما خدا می دونه که چقدر بهش علاقه دارم..

اونم همیشه می گه تو برای ازدواج شایسته ای اما من نمی تونم!

اینجوریه که هر خواستگاری هم که برام می یاد یکجورایی با اون مقایسش می کنم.

اونوقت دلم می خواد کلشو بکنم که با من ازدواج نمی کنه...

می دونم که راست می گه بهم علاقه داره... چون از اون آدمهایی نیست که از روز اول نشناخته ابراز علاقه کنه و در وافع این جمله رو بعد از ٣ سال بهم گفت!

اما خوب چه فایده ... اون شایسته... منم شایسته... همدیگرو دوست داریم.. و خیلی خوب همدیگر رو درک می کنیم ... پنهان نمی کنم که قدرت درک و شعور و فهم و معرفت ک خیلی خیلی از من بیشتر هست... اما ازدواج نمی کنه... همینطوری منو می خواد... و اصرارش هم به نزدیکتر شدن هست و من... منم این راهو دوست ندارم و در واقع نمی تونم...

اینجوریه که ذهنم همیشه مشغوله ... مشغول ک .... که چرا آخه؟....