امروز داشتم توی خیابون راه می رفتم که یک مردیکه با جمله معروف:

خانم ببخشید چند لحظه وقتتونو به من می دید؟ من قصد مزاحمت ندارم.

اومد طرفم

مثل همیشه گفتم:

نه آقا مزاحم نشید.

مثل همیشه مثل همشون شروع کرد به اصرار کردن و دنبالم اومدن

گفتم: آقا اینجا محل ماست آبروم میره

گفت: خوب بیا سوار تاکسی بشیم بریم یکجای دیگه که با هم حرف بزنیم.

(بچه پر رو) گفتم: نه آقا

همچنان دنبالم اومد

گفتم: خوب حرفتونو بگید

شروع کرد که آره... از شما خوشم اومده... قصد مزاحمت ندارم و ...

گفتم: خوب شمارتونو بدید تماس بگیرم

گفت: نه باید شما هم شماره بدید

گفتم: نه ... شاید نخوام اصلا با شما حرف بزنم...

خلاصه هی اصرار و اصرار... دیدم سیریش شده، ظاهرشم بد نبود، قدش از من بلندتر بود و صورت خوبی هم داشت ... تازه ادلکن دان هیل هم زده بود که من بوشو خیلی دوست دارم...- تو دلم فکر کردم خوب شاید واقعا نظر خوبی داشته باشه و بزار این فرصت رو امتحان کنم- بش گفتم باشه شمارتو بده بزنم تو موبایل یک میس کال هم براش انداختم. که دیگه بره...

گفت: کجا داری می ری الان؟

گفتم: خرید

گفت: منم باهاتون می یام.

گفتم: نه من ترجیح می دم تنهایی برم.

یکدفعه دست انداخت توی کمرم و گفت: عزیزم من دوست دارم با تو راه بیام

گفتم: به من دست نزنید!

گفت: من آدم رو راستی هستم... بالاخره که ما با هم دوست بشیم، این اتفاق می افته دیگه

گفتم: شایدم دوست نشدیم... اصلا به من زنگ نزن ... جوابتو نمی دم با این رفتارت!

گفت: شما دوست دارید باهاتون با دو رویی برخورد بشه...

گفتم: شاید حق با شما باشه

باز هی بازومو میگرفت، منم دستمو می کشیدم.

داد زدم: مگه نمی گم به من دست نزن! می زنمتا

گفت: عصبانی نشو... چقدر خشنی

همینجوری هی پشت هم ور می زد و منم که تند تند می رفتم دنبالم می دوید تقریبا

دوباره دست انداخت تو کمرم، گفتم همچین می زنم تو سرت که بری تو شیشه مغازه!

بعدش پیچیدم توی خیابون و تند تند ازش دور شدم

خدا رو شکر گورشو گم کرد.

اینم از تست شانس!