توی اتوبوس نشسته بودم و به پسری که پشت رل یک پژو ۴٠۵ نشسته بود نگاه می کردم.

توی ماشینش دو تا دختر بودند. آقا هم حس گرفته بود پشت چراغ قرمز و داشت مخ می زد.

منم هی نگاش می کردم و از حرکات دست و صورتش حدس می زدم چی داره می گه و همچین یک لبخند کمرنگی هم از حدسیاتم روی لبم نشسته بود که یهو چشمش بم افتاد.

معلوم بود که جوگیز شده ... دو تا دختر تو ماشینش بود و یک دختر خوشگل هم بش زول زده بود.

چراغ که سبز شد پاشو گذاشت رو گاز ... اما یک کم جلوتر داشت می رفت توی جدول.

آی خندیدم.... و گذاشتم که خندمو ببینه فکر نکنه خبریه..