نگاهم می کنی، اما نمی بینی

نمی بینی که در سوز رسیدن چه بی قرارم

آزادی که در پی آنی، توهمی بیش نیست

تو اسیر افسانه های زندگی سردت، گرفتار سستی شده ای

سستی تو را به قعر نابودی می برد

آنجاست که می فهمی گاهی زندانی بودن، شیرین است

گاهی اسیر بودن، همه ی زندگی است.

لحظه های شیرین را به پای توهم آزادی تلخ می کنی

می توانی آزاد باشی...

آزاد باش و برو

اما به پشت سرت نگاه نکن هرگز

که در امتداد گذر تو، جائی برای پای من نیست.